
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمیخورم
زاری بر این سراچه ماتم نمیکنم





بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جام من
گر من به تنگناي ملالآور حيات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من


اي سرنوشت، مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن كه نيفتادهام هنوز
شادم از اين شكنجه، خدا را، مكن دريغ
ای سرنوشت
مرد نبردت منم
بیا !
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
اي سرنوشت! هستي من در نبرد توست
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن به شانه من تازيانه را ...



نوشته شده توسط نارون