
شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد...

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت :
هر گلی هم باشی
چه شقایق
چه گل پیچک
یا یاس
زندگی اجباریست...


نوشته شده توسط نارون

طبیعت خسته بود. نارون میگریست . ابر تقلا میکرد. سرو همیشه مغرور قد خم کرده بود. همیشه مستان شهر ما از عشق منع شده بودند. قناری نمیخواند. زلیخا ضجه نمیزد. ساقی سرد، ساغر خاموش و سبو شکسته بود...
شمع شب دارالجنون ما، چراغ دل دیگری شده بود...
اوقات خوش که با دوست به سر میرفت ، رفت. چکاوک، خودکشی بلبل از جلوه گری سحرگاه را به جشن گرفته بود...
خدایی نبود... خدایی نبود و اگر هم بود در مهمانی انگور قارون زراندوز به خواب رفته بود.
از بیستون صدای تیشه نمی امد و فرهاد قصه ما نقاش خیال خط و خالی غریب شده بود. هر چند ستاره ها چشمک نمیزدند اما در شهر دیوانه ما همیشه چشمی باز و چشمی بسته بود...
ماه مهتاب نداشت و حوض خشک حیاط خلوت شهر پر از ماهی بود.
طبیعت خسته میگریست



آن سوی صحرا پشت سنگستان مغرب
در شعله های واپسین میسوخت خورشید غوغای
من بودم و رویای دور آن شبیخون جنگ
و آن سرخی بیمارگون،آرام آرام تن
شد آتش و خون به
تاریکی و طوفان و تاراج تن
پرواز مشعل ها ، هیاهوی سواران
موج بلند شعله تا اوج ستون ها غوغای
بیداد خنجر های خونریز جنگ
در هم فرو پیچیدن دروازه ، دیوار تن
غوغای جنگ تن به تن بود به
تندیس پاک اهورا افتاده برخاک تن
شمشیر دست اهرمن بود



باید کسی می بود، خدا را نمیدانم چه شده بود اما...
و تو در آن وحشت مبهم انتخاب شدی
باید کاری میشد، منجی را نمیدانم کجا اما ...
و تو بر پایان آن تراژدی آغازی شدی
باید صدایی بر میخواست، مطرب را نمیدانم چرا اما ...
و تو در آن سکوت ماتم گرفته ساز به دست آمدی
چیزی پس از غروب تواند بود...
چیزی پس از غروب تواند بود...
چیزی پس از غروب تواند بود...
اهرمن شمشیر به دست غافل از معامله آسمان و زمین شد معامله
نیمه جانی بود... طبیعت به راه افتاد آسمان
راه باریک و افق تاریک... دور یا نزدیک و
باید رفت... زمین
جنگ تو بود و تن
تو و تن
و تو پیروز شدی
و تو آمدی

و تو آمدی... با اولین قدمت زمین شکوفه باران شد و آسمان بارید. درد نهفته طبیبان مدعی را از خزانه غیبت دوا کردی.
و تو آمدی و با آمدنت معشوق نقاب ز رخ درکشید. پیراهنی آمد و بوی خوش یوسف به کنعان رسید. دوباره بهار شد. قناری آواز از سر گرفت. ساقی مجلسی را با آتش نگاه تو گرم کرد... نارون باغچه با هیاهوی شادی باد میرقصید. بهترین ترانه نواخته و بهترین سرود در بنفشه زار چشم تو خوانده شد.
نوازش تو بهترین امید زیستن چکاوک در کنار بلبل شد.
و تو آمدی...
ای سرود بی گناهی ها ... آمدی و آمدنت فرشته باران شد
ای تمنای سرکش...آمدی تا مهتاب ها را با هم از آن کوچه گذر منیم
ای غریو تشنگی ها... آمدی تا در نهانجانه جانم، گل یاد تو دوباره بدرخشد
ای تپش قلب قبله گاه من، آمدی و آمدنت را به شادی نشستیم
خوش به حال روزگار،
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال گرمی شهریور همیشه ناز
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال این دیار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
تو امدی... در هفتاد و هشتمین روز از زیباترین تابستان تاریخ
تو آمدی ... در خلوت کبوتر های مست
تو آمدی... ای بهترین بهترین من
تو آمدی... ای همیشه خوب
تو آمدی... ای پری پیکر طناز عشوه گر
و امروز... در زیباترین زیبایی سال... این منم که سالگرد بهار شدنت را ای همیشه بهار به جشن مینشینم
و جشن شکرگزاری را در میکده شهر عشاق برپا میدارم تا به شکرانه شکرگزاری ماه و ستاره و نارون و من
دوست داشتنت را اثبات کنم
تولدت مبارک

نوشته شده توسط نارون