به کجا میروی؟
صبر کن
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا ؟ قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند
خنده کن عشق غم انگیز شود
بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میبارد
صبر کن گریه به زنجیر شود
بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش، باش ای نازنین ،باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید خاک وجود ما را گرد از عدم برآید
گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد خلوت نشین جان را آه از حرم برآید
گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه تا ره روان غم را خار از قدم برآید
گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم آن کام برنیامد ترسم که دم برآید
عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید
گویند دوستانم سودا و ناله تا کی سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید
دل رفت و صبر و دانش ما ماندهایم و جانی ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید
هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید

یکم اردیبهشت سالروز بزرگداشت سعدی شیرازی گرامی باد

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
نوشته شده توسط نارون
عزیزم،
قلب من رو به تو پرواز میکند
مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ میدهد چشم بپوشان!
من یک کوه نشین غیر اهلی، یک نویسنده گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا، امید نوازش تو را به من نمیدهد، آنجا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نا مساعد خود را تماشا میکنم
اما هیهات که کسالت و بی خوابی های دیوانه وار من، مجنونی ساخته که نه او دنیا را باور دارد و نه دنیا او را.
در حسرت بوسه ای دوباره بر گونه های پاک تو مثل شمع از شب تا صبح میسوزم و چون صبح شد خاموش میشوم. افسوس که استعداد دوباره سوختن و دوباره روشن شدن همیشه در من مهیاست.
چه قدر قشنگ است تبسم های تو...
چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت جاری میشود
و بدان آنکه به یاد تبسم ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است فقط منم!
عقاب کارش این است که صید کند، شکست برای او مفهومی ندارد، شکست مخصوص پرنده ای است که صید میشود. حال تو عقابی هستی که پرنده شکسته بال دنیای سرد و تاریک انسان ها را صید کرده ای.
تا روزگار بوده رسم همین بوده است. همیشه معشوق برنده قمار نا فرجام عشق بوده و هست و خواهد بود. نفرین بر این عشق ...
میدانی و میدانم که معجزه عشق حصار سخت میان ما را خواهد شکست . و میدانم و میدانی که آنجا که عشق فرمان میدهد، محال سر تسلیم فرو می آورد
خواهم آمد... خواهمت دید. و بر گونه هایت بوسه خواهم زد.

و مردم دنیا... و انسان ها... و پدر ها و مادر های ما! بدانید ... بدانید و بخوانید که...
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم!
اما....نه!
گاهی از تب هیجان ها
بی تاب میشدیم
گاهی که قلبهامان
میکوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره میگداخت
دست تو بود و دست من - این دوستان پاک -
کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ
دل های ما به خلوت هم راه داشتند
و افسوس... و افسوس
که جز یاد آن نگاه و تبسم،
مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم
ما پاک سوختیم
ما پاک باختیم
ای سرکشیده از صدف سال های پیش
ای بازگشته، ای به خطا رفته
با من بگو حکایت خود تا بگویمت
اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه آن شرم جاودانه
آن دستهای گرم آن دستهای گرم
آن قلبهای پاک آن قلبهای پاک
و آن راز مهر که بین من و تو بود آن شرم جاودانه...
و حسرت که دوریم آن شرم جاودنه...
دوریم هر دو... دور آن شرم جاودنه...
با آتش نهفته به دلهای بی گناه
تا جاودان صبور

نوشته شده توسط نارون