نيمه شب صدای بغضی خسته خوابم را شكست ديوانه ای تنهاييش را می گريست و دلهره هايش را در گوش پنجره زمزمه می كرد و رنگ تلخ گلايه هايش ميان تاريكي سكوت محو می شد روزی كه به جرم عاشقی به غروب دلتنگی تبعيدش كردند باران می باريد ميان نفسهای باران آخرین خاطره بودنش را فرياد كرد ولی آدمكها پنجره ها را بسته بودند و صدای ناله هايش را نشنيدند بی رحمانه به اشكهايش خنديدند و او را كه كوله باری از غم به دوشش می كشيد ديوانه خواندند .....اما همه مردم و حتی دیوانه میدانستند که:
آنجا که عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرو می آورد
دیوانه دیوانه وار میگریست و در خلوت گریه هایش فریاد می زد و می گفت:
به او بگویید دوستش دارم
به او که قلبش به وسعت دریاییست
که قایق کوچک دل من درآن غرق شده
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد
و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
اری..برای عاشقی چون او حتی دیوانگی هم زیباست..

نوشته شده توسط نارون
قلم توتم من است.امانت روح القدس من است... ودیعه مریم پاک من است....صلیب مقدس من است.. در وفای او اسیر قیصر نمیشوم..زر خرید یهود نمیشوم.. بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند... به چهر میخم کوبند تا که استواری حیاتم شود.. شاهد رسالتم گردد .. گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که با نامحجوبی بر قلمم بالا نرفتم.. تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتم ننشسته ام... تا زور بداند..زر بداند که امانت خدا را فرعونتان نمیتواند از من بگیرد.. ودیعه عشق را قارونیان نمیتوانند از من صلب کنند و یادگار رسالت را نمیتوانند از من بگیرند...
قلم توتم من است
قلم توتم ماست...
به خوت سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند
به ضجه های دردی که از سینه اش برمیآید سوگند
که توتم مقدسم را نمیفروشم...
به دست زورش تسلیم نمیکنم...
به کیسه زرش نمیبخشم و هرگز به دست تزویرش نمیسپارم
دستم را قلم میکنم و قلم از دست نمیسپارم
چشمان را کور میکنم... گوشهایم را کر میکنم...
پاهایم را میشکنم...انگشتانم را بندبند میبرم..
سینه ام را میشکافم و قلبم را میکشم...
حتی زبانم را میبرم و لبم را میدوزم
اما ..اما قلمم را به بیگانه نمیدهم
نوشته شده توسط نارون
۱۶ شهریور تولد یکی از بهترین دوستای منه... تولد اونی که معنای واقعی واژه دوست رو فهمیده و ارزش و قداست این کلمه زیبا رو همیشه نگه میداره... لازم نیست اونو معرفی کنم... خودش خودشو بهتر میشناسه و معنای حرفامو حتی از خودم بیشتر و بهتر متوجه میشه.. من توی سالروز این مناسبت رویایی مطلب زیر رو به اون تقدیم میکنم و موفقیت روز افزون توی همه مراحل زندگی رو به همراه شادی و سلامتی برای اون ارزو دارم...
به رسم دلسپردگي سر بر آستان شوريدگي نهادم و به آيين دلدادگي نفسم بسته خيالت شد تپش هاي قلبم ضرباهنگ سكوت تنهاييم بود و پرنده نازكدل خيالت ميهمان نا خوانده افق ذهنم... چه كودكانه شوق حضورت در خاطرم نشست و چه خالصانه زلال چشمه مهرت آيينه عشقم شد.....چشمانم را فقط برای دیدن تو باز نگاه خواهم داشت... قلب من تا ابد فقط برای تو خواهد تپید.. جز نام زیبای تو نام دیگری را بر زبان نخواهم اورد و وجودم را محصور و وابسته به وجودت میکنم... در تاریکخانه عاشقانه تنهاییم خانه ای خواهم ساخت و بر سردر ان مینویسم ** خانه دوست** ... سهراب را خبر خواهم کرد و کلبه عشقمان را نشانش میدهم تا دگر هرگز نپرسد خانه دوست کجاست... در شهر خیالی ذهنم نام همه خیابان ها را با نام مقدس تو مزین میکنم و ستایشت را به عنوان قانونی تصویب خواهم کرد... قلب زلال و پاک تو را ایینه روزگارم و نیک کردار و شگفت زندگی ات را الگوی دهرم میکنم... با نامت شب را صبح و با یادت سحر را تا غروب سپری خواهم کرد... برای تو و فقط برای تو هر لحظه از لذت عشق مینویسم ... عشقم را با گواه اشک هایم نثارت خواهم کرد و به صداقتت سوگند دوستی یاد میکنم..
و اکنون... و اکنون در زیبا روز تولد زیبایت پیشانیم را بر خاک مینهم و سجده شکری در مقابل خالق عشق به جا می اورم... و خدا را التماس خواهم کرد تا چرخ روزگارش را تا ابد بر وفق مراد تو بچرخاند...
تولدت را در نگارخانه احساسام و با ترانه محبت جشن میگیرم و ارزوی بهترین و شادترین لحظات را صمیمانه تقدیمت میکنم... ای دوست تولدت مبارک باد
نوشته شده توسط نارون
چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغازی دوباره زندگي
آري من بيمارم ، یک بیماری که فرجامی جز مرگ ندارد، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم...اری میدانم!!! اميد زیادی ندارم ، امیدم به آن است که خالق و حافظ عشق است...
اما میخواهم برای اخرین بار بگویم و بنویسم...خطاب به همه عاشقان...خطاب به عاشقان از طرف عاشق منتظری که طعم تلخ جدایی را چشیده است...وصیتی برامده از یک دل شکسته ...
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند وابسته نشوند اگر وابسته شدند عاشق نشوند اگر عاشق شدند مجنون نشوند و اگر مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پابه اين راه دشوار گذاشته ايد، با صداقت عشق را ابراز کنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد..حتی تا پای مرگ
آهاي ادمیان عشق را بازیچه هوسهای زودگذر خود نکنید. با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
و در نهایت...... هرگز فراموش نکنید ارزش صداقتی که در یک نگاه معشوق نهفته است از بهای اسمان ها و زمین بیشتر و لذت تجربه یک لحظه ای عشق از تجربه مادام العمر هوس بیشتر است
خدایا حتی اگر میخواهی مرا فدای راه عشق کنی... من ابایی از مرگ ندارم. اما ... اما به عاشقان بیاموز که دوست داشتن مادر عشق است و خالق محبت و زاینده وفا... به انها بیاموز که دوست داشتن معنای تکامل حقیقی یک انسان است ...

نوشته شده توسط نارون
تو می روی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو یه عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی مانده است و شاید همین یک لحظه اجازه ی زیستن در چشمان تو را داشته باشم!!!!

نوشته شده توسط نارون
دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين زندگی هرگز به هم نمي رسید و اين رنج است . زندگي يعني اين.

نوشته شده توسط نارون
اگر بگریم گویند عاشق است
اگر بخندم خواهند گفت دیوانه ام
پس انقدر میگریم و میخندم
که بگویند عاشق دیوانه است
نوشته شده توسط نارون
من عشق را در تو
تو را در دل
دا را به هنگام تپیدن
و تپش را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را تنهایی
و تنهایی را به عنوان فرصتی برای تجسم و تصور تو دوست دارم
من بهار را به خاطر زیباییهایش
زیبایی ها را به خاطر زندگی
و زندگی را به خاطر تو و برای تو دوست دارم
من حصار سخت فاصله ها را خواهم شکست به سویت پرواز خواهم کرد... و ای کاش
و ای کاش میدانستی که چه زیباست به شوق تو زنده ماندن و به امید دیدارت زندگی کردن و با یاد تو سوختن
و ای کاش میدانستی چه تلخ است دور از تو بودن
به صداقت قصم دستای نامرد زندگی بدون تو به من رحم نمیکنه

نوشته شده توسط نارون

نوشته شده توسط نارون
پرسید به خاطر کی زنده هستی ؟
با اینکه دوست داشتم داد بزنم به خاطر تو ،
بهش گفتم به خاطر هیچ کس... اخه از چشات ترسیدم
پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟
با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو
با یک چشم پر از اشک بهش گفتم به خاطر هیچ چیز ... اخه از اون صداقت چشات هراس داشتم
فریاد زد از زندگیت چی میخوای؟
این بار همه وجودم تو رو میخواست اما ..اما...
گفتم هیچ چیز نمیخوام..
ساکت شد..دیگه نپرسید... این بار م پرسیدم...
ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟
در حالی که گریه می کرد گفت :
به خاطر کسی که برای هیچ زنده است

اما نه..میخوام حرف بزنم.. به خدا..به چشات قصم..به نگات قصم..به اون صداقت و پاکیت قصم من فقط به خاطر تو زنده موندم...فقط از دنیا تو رو میخوام... من از این دنیا فقط تو و اون نگاه معصومانتو میخوام...
برگرد...بمون واسه همیشه...
نوشته شده توسط نارون
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را
بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد.... محکومم کرد به مرگ..
اری مرا فقط و فقط به جرم دوست داشتن تو محکوم به مرگ در دنیای تار و تاریک تنهایی هایم کردند..
به پای چوبه دار بردند مرا..گفتند خواسته اخرینت را بگو...
لبخندی زدم... چشمانم را به چشمانشان دوختم .. فریادی زدم و خواستم که به تو بگویند
دوستت دارم...

نوشته شده توسط نارون
یک نصیحت: مواظب خودت باش
یک خواهش: اصلا عوض نشو
یک آرزو : فراموشم نکن
یک دروغ : دوستت ندارم
یک حقیقت : دلم برات تنگ شده
و یک رویا : تو رو داشتن

انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري

نوشته شده توسط نارون
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
نوشته شده توسط نارون
در گذر عمر بايد انديشيد و در حصار زمان محبوس نشد. از کوچه های زندگی بايد استوار و اميدوار عبور کرد. بايد در دريای عشق غوطه ور شد. ما نه قشنگی گلها را درک ميکنيم نه غم اسارت پرندگان را در قفس.... کاش در اين سفر پر تلاطم زندگی کمی بيشتر می ديديم ؛ کاش قشنگی گلها و اسارت پرندگان را درک می کرديم.....
کاش......
بيا خورشيد را به پنجرهء دلمان دعوت کنيم و از کنار تمام سياهيها و خاکستريها بگذريم. بيا نسيم پر از مهربانی را با طراوت تر از هميشه احساس کنيم ؛
به باران نيازی نيست ؛ با افتاب هم می شود خيس شد.
نوشته شده توسط نارون